محمد بن حسين البيهقي

471

تاريخ بيهقى ( فارسي )

درافتاد و از امير ماضى 1 نامه‌يى رسيد ، در آن خلوت آن كار برگزارده آمد و كسى بجاى نياورد 2 . مرا گفت : من هر روز خالى از بهر چنين روز كنم . با خود گفتم : در بزرگ غلطا 3 كه من بودم ، حق بدست خوارزمشاه است . و در خوارزم همچنين بود ، چون معمّاى مسعدى برسيد ، ديگر روز با من خالى داشت ، اين خلوت ديرى بكشيد و بسيار نوميدى كرد و بگريست و گفت : لعنت بر اين بدآموزان باد ، چون على قريبى را كه چنويى نبود ، برانداختند و چون غازى واريارق . و من نيز نزديك بودم 4 به شبورقان 5 ، خداى ، تبارك و تعالى ، نگاه داشت . اكنون دست در چنين حيلتها بزدند ، و اين مقدار پوشيده گشت بر ايشان كه چون قائد مرد 6 مرا فرونتواند گرفت و گرفتم 7 كه من بر افتادم ، ولايتى بدين بزرگى كه سلطان دارد ، چون نگاه توان داشت از خصمان ؟ و اگر هزار چنين بكنند . من نام نيكوى خود زشت نكنم كه پير شده‌ام و ساعت [ تا ] ساعت 8 مرگ دررسد . گفتم : خود همچنين است ، امّا دندانى 9 بايد نمود ، تا هم اينجا حشمتى 10 افتد و هم به حضرت 11 نيز بدانند كه خوارزمشاه خفته نيست و زود زود 12 دست بوى دراز نتوان كرد . گفت : چون قائد بادى 13 پيدا كند ، او را باز بايد داشت . گفتم : به ازين بايد ، كه سرى را كه پادشاهى چون مسعود باد خوارزمشاهى در آن نهاد ، ببايد بريدن ، اگر نه زيانى سخت بزرگ دارد . گفت : اين بس زشت و بىحشمت 14 باشد . گفتم : اين يكى به من بازگذارد خداوند . گفت : گذاشتم . و اين خلوت روز پنجشنبه بود و ملطّفه بخطّ سلطان بقائد رسيده بود و بادى عظيم در سر كرده و آن دعوت بزرگ هم درين پنجشنبه بساخت و كارى شگرف 15 پيش گرفت . « و روز آدينه قائد بسلام خوارزمشاه آمد و مست بود و ناسزاها گفت و تهديدها كرد . خوارزمشاه احتمال كرد 16 هر چند تاش ماهروى 17 سپاه سالار خوارزمشاه وى را دشنام داد . من به خانهء خويش رفتم و كار او بساختم 18 . چون به نزديك من آمد بر حكم عادت ، كه همگان هر آدينه بر من 19 بيامدندى ، بادى ديدم در سر او كه از آن تيزتر نباشد . من آغازيدم 20 عربده كردن 21 و او را ماليدن 22 تا چرا حدّ ادب نگاه نداشت پيش خوارزمشاه و سقطها 23 گفت . وى در خشم شد ، و مردكى پرمنش 24